Monday، August 31، 2009

می‌شه با هم بازی نکنیم؟

توی بازی قایم‌باشک قرار بود یک نفر چشم بگذارد و دیگران بروند قایم شوند. اما کسی که قرار بود چشم بگذارد، چشم همه را بست و برد و قایم‌شان کرد.

Saturday، August 29، 2009

ببرهای جوان و برف پیر

نام تابلو: دو ببر جوان در یک روز برفی
ایستاده از چپ و راست: محمد قوچانی، مهدی یزدانی‌خرم
پس‌زمینه تا آن ته ته: مرتیکه‌ی فلان‌فلان‌شده تاریخ که به شکل ناجوانمردانه‌ای مشغول بلعیدن آدم‌ها می‌باشد.
پیش‌زمینه تا یک قدم پیش‌رو: آقای برف که به نمایندگی از امید و آرزو و آینده، با آغوش باز و به صورت کاملا پراکنده مشغول دلبری می‌باشد.
اثر: رضا معطریان
...

برای مهدی یزدانی‌خرم و ببرها
(درباره ببر و برف)


ببین رفیق! مو به تنم سیخ شد با هیبت این کلمه‌ها. ببین رفیق! شوری دوباره افکند در من هیات این نوشتار. ببین رفیق! لرز برم داشت از سرد و گرم "تاریخ سرد"ی که پس و پیش ماست و تو سرمای زمهریر تصویرش کردی. ببین رفیق! دل‍گرم شدم از روشنای سپید برف پیش‌رو، که امید تعبیرش کردی. ببین رفیق! ترس افتاد به جانم از سیاهی آن پشت، آن عکس دونفره را می‌گویم، آن قعر مخوف که همه‌چیز را به درون می‌کشد، ناکجایی به نام تاریخ که حتا اگر یک‌لحظه سربرگردانیم و ببینیم و بترسیم سنگ می‌شویم و قدم از قدم دیگر نمی‌توانیم برداشت، مثل آن حکایت اساطیری. ببین رفیق! جگرم کباب شد با این هراس‌ها و تردیدها و خستگی‌ها که نشانی دادی. ببین رفیق! دلم قرص شد با این حرف‌ها که نوشتی...
ببین رفیق!

ببین رفیق! تو چاق ریشویی و محمد قوچانی لاغر بی‌ریش (خدا را شکر نخواستی شکل ظاهری من را شرح دهی!) که حالا باید صفت دیگری پسوند اسم قوچانی آورد؛ تکیده. تکانده‌شده. تک‌افتاده. تک. تک و تنها.

ببین رفیق! به چه کسی باید این حرف ساده را گفت که: قوچانی را جوان‌جوان برده‌اید پیر و درهم‌شکسته پس نیاوریدش.

ببین رفیق! تو با نوشته‌ات اشک من را درآوردی. دست‌خوش این عکس دونفره، این حضور، این آدم‌ها که نام بردی و گفتی به‌شان افتخار می‌کنی، دست‌خوش سردبیر، دست‌خوش تو، منتظر می‌مانم سفیدی برف تعبیر سفیدبختی این قوم شود. تا شما و این مردم بخندید دوباره. تا در فاصله نوشیدن چای و قهوه‌تان طنزی بخوانید و لبخندی بر صورت‌تان بنشیند؛ شما ببرهای جوان.

.

پاسخ به سوالات غیرشرعی دوستان - 1

سوال مشترکی از دو نویسنده‌ی مقیم مرکز به نام‌های آقا ورطه‌الدوله و آقا ناتورالزمان توسط پیک موتوری به دست‌مان رسید که پاسخ می‌گوییم. این پرسش را هم با باقی علما و دانشمندان و شوفرها و تکنسین‌ها مطرح می‌کنیم که فضای حجره و دانشگاه و ترمینال و تعمیرگاه‌ها به هم نزدیک شود و جامعه‌ای پویا شکل بگیرد و به هر حال یک‌جور ساختارشکنی تحت آشنازدایی هم کرده باشیم. پرسش ما که جای تامل دارد و نباید به سادگی از کنارش گذشت؛ این‌که برای دو نفر یک سوال پیش بیاید توارد (با هم وارد شدن) است یا تلانک (به هم لینک‌دادن) یا تحائل (به هم حال دادن) یا غیره و اینا؟

*

و اما سوال؛

چرا به اینجا رسیدیم؟

*

و اما جواب حکیمانه‌ی ما؛

همین‌طوری بود. منتها مثل جوش زیرپوستی بود. حالا زده بیرون. آن‌هم عدل روی دماغ. این دماغ هم مربوط به چیزی مثل ناموس آدم است که اسمش را می‌گذارند جامعه یا فرهنگ یا سیاست یا هرچی. اسم ناموس آدم مهم نیست و در اصل قضیه فرقی ندارد. موضوع این است که آدم دوست ندارد چیزهای بد ناموسش را ببیند. وقتی چیز بد ناموس آدم زد بیرون، منظورم جوش روی دماغش است، و همه دیدند و با انگشت نشانش دادند (هم ناموس آدم را هم جوش روی دماغش را)، آن وقت آدم چشم‌هایش باز می‌شود و یاد دوا و درمان طرف می‌افتد. چه شد که به اینجا رسیدیم؟ نرسیدیم. قطار که حرکت نمی کرد برادر. یعنی آن‌قدر تند حرکت نمی‌کرد. فقط پرده را زدیم کنار. تا بلیط ها کامل فروخته نشود و صندلی‌ها پر نشود، این قطار لک و لک می‌کند و پایش نمی‌رود که به مقصد برسد.

*

دانشمندی که ما باشیم امیدواریم دوستداران حکمت و دانش، از قبیل همین ناتورالزمان و ورطه‌الدوله، از این همه اندیشه و مفهوم مستتر در حرف‌های گران‌سنگ ما، به قول شما جوان‌ها، نگرخند.

Tuesday، August 25، 2009

حکایت دو برادر که دیگر بزرگ شده‌اند


حکایتی که هر کسی که حداقل چهار کلاس سواد دارد خوانده است. لطفا یک‌بار دیگر کلمه و ترکیب‌‎های تازه را از بر کنید و به پرسش‌های درس بیندیشید.

روزانه در فرصت طنز

رادیوزمانه > عباس معروفی > همین گفتگوی ساده > روزانه در فرصت طنز - ادبيات مقاومت

عباس معروفی

روزانه در فرصت طنز

Sunday، August 23، 2009

کوروشی‌ها

آسوده بخواب کوروش! در شهر خبری نیست ارواح بابای آدم دروغگو.
آسوده بخواب کوروش! این‌قدر الله‌اکبر نگو، همسایه‌ها خوابند دیگر.
آسوده بخواب کوروش! بچه‌ها خوابند، سر و صدا نکن!
آسوده بخواب کوروش! می‌دونی الان ساعت چنده؟
آسوده بخواب کوروش! چقدر وول می‌خوری.
آسوده بخواب کوروش! شوخی کردم پا شو ببین چه شیر تو شیری شده.
آسوده بخواب کوروش! صدای تیر و ترکش نبود صدای دالامب و دولومب عروسی است!
آسوده بخواب کوروش! مگه تو گزارش‌های تلویزیون رو نمی‌بینی؟ خیالت راحت باشه.
آسوده بخواب کوروش! من تلویزیون رو خاموش می‌کنم تو بیست‌و‌سی نبینی پدر جان باز هم اعصابت خرد شه!
آسوده بخواب کوروش! من پیراهن سبزت را برای صبح اتو می‌زنم.

Wednesday، August 19، 2009

چیز بزرگی به نام آزادی (گزارش مستند تکان‌دهنده‌ای همراه عکس رنگی)

من و آقای آزادی در مرداد 1388 در ملا عام، با هم ملاقات کردیم
که همه جای من و تکه‌ای از آن بزرگوار در عکس فوق مشهود است
(عکس: AP)

بزرگترین چیز در کشور و پایتخت من "آزادی" نام دارد. مردم می‌توانند با این چیز بزرگ به صورت رایگان عکس یادگاری بگیرند و برای دوستان‌شان در شهرستان، اروپا و آمریکا بفرستند. مردم بیشتر کشورهای دنیا چنین امکانی ندارند. متمدن‌ترین مردم جهان تا حالا این قدر ملموس و از نزدیک "آزادی" را ندیده‌اند و آن را حس نکرده‌اند. ممکن است وطن‌فروشان غرب‌زده‌ی خودفروخته‌ی مضمحلی بگویند "خارجی‌ها آزادی دارند" بله. اما آزادی آن‌ها اندازه آزادی ما این قدر بزرگ نیست. طبق آخرین تحقیقات و نظرسنجی‌ها و از همه مهم‌تر طبق آخرین عکس‌برداری هوایی از منطقه، ایران بزرگترین "آزادی" جهان را دارد. همچنین به گفته کارشناسان ایران تنها کشوری است که به صورت نهادینه "آزادی" دارد، طوری که میخ آزادی در ایران از زمان مشروطه کوبیده شده است. تحلیل‌گران می‌گویند حتا از اروپا و آمریکا و باقی بلاد کفر می آیند ایران تا "آزادی" را از نزدیک ببینند و با آن عکس بگیرند.
در ضمن و برای کور شدن چشم حسودان در ایران این امکان فراهم شده است که مردم از آزادی بالا بروند.

Saturday، August 15، 2009

درباره کتاب «دخترها به راحتی نمی‌توانند درکش کنند»

*
یادداشت متفاوت بزرگمهر حسین‌پور
چلچراغ - شماره 352 - شنبه 24 مرداد 1388
+

* دیگه هایکو نگو

نوشته: صادق کیان
چلچراغ - شماره 352 - شنبه 24 مرداد 1388

نکته جالب کتاب "دخترها به راحتی نمی‌توانند درکش کنند" طنز رک و راست و شیطنت‌آمیز پوریا عالمی و یا طراحی‌های پریماتیو توکا نیستانی نیست، بلکه آن تلنگری است که بر جامعه روشنفکری و کافه‌نشین می‌زند. پوریا به بهانه نوشتن مطالبی که شاید دخترها زیاد هم به آن اهمیت نمی‌دهند، به زاویه‌هایی از Lite Style امروز نگاه کرده که کم‌کم وارد جامعه جوان روشنفکر ما شده و فاصله‌گذاری این قشر را هم با خودش و هم با دنیای واقعی پیرامونش موجب شده است. عنوان کتاب «دخترها به راحتی نمی‌توانند درکش کنند» نباید خواننده را به این اشتباه بیندازد که با یک کتاب آنتی‌فمینیستی طرف است. پوریا، دخترها را به عنوان شاهدی برای اجرای نمایشنامه تکراری و روزمره «اداهای بی‌هویت» چه پسر و چه دختر در نظر گرفته است. نسلی که مخاطب این کتاب است، هایکو را کشف کرده و فکر می‌کند خودش هم می‌تواند هایکو بگوید، چون سهل است و ممتنع. اما فراموش می‌کند که برای هایکو نوشتن باید فیلسوفی رها باشی. البته نگاه تند پوریا در طول کتاب بعضی وقت‌ها ولرم می‌شود. آنجاهایی که به نظر می‌آید به یک نوعی حدیث نفس می‌گوید. طرح‌های توکا هم کاملا «کافه‌ای» است و حال و هوای کتاب را کامل می‌کند. در یک کلام، کتاب «دخترها به راحتی نمی‌توانند درکش کنند» کتابی است که خواندنش در این حال و هوای گرم تابستانی توصیه می‌شود.


+

* خودآموز نصب روشنفکری بر آدمیزاد (یادداشت و نقد رویا صدر)
* و چهارشنبه‌ای که روز عاشقی نیست؛ علی زراندوز / گل‌آقا
*  داستان‌های نامتعارف / علی حیدری
* پیشنهاد کتاب / روزنامه‌ی اعتماد ملی / رضا آشفته
* طنزي كه از امروزي‌ها زياد مي‌داند؛ خبرگزاري كتاب ايران (ايبنا)
* معنای واقعی کلمه طنز؛ آزاده نجفیان 
* گفت‌وگوی رادیویی درباره‌ی طنز و طنزنویسی؛ کارشناس - مجری رضا ساکی / ایران‌صدا
* سین جیم پوریا عالمی، روزها اندیشه آزادی شب‌ها آزادی اندیشه؛ گفت‌وگو با محمود فرجامی / آی‌طنز
* طنز ظرفیت و ظرافت می‌خواهد؛ گفت‌وگو با علی نیلی / ماهنامه‌ی بیرون
* دختر، فیل، کافه؛ گفت‌وگو با زهرا ماهری / ماهنامه‌ی روشنا
* اولین رمان پوریا عالمی و دیگر کتاب‌هایش / معرفی و امکان سفارش کتاب‌ها در کتابفروشی اگر  
* خبر چاپ دوم کتاب / خبرگزاری سینمای ایران، ایسنا
* جای خالی طنز در ادبیات (گفت‌وگو) / رادیو فرهنگ
* پرهیز از شیوه‌ی مرسوم طنز / ایلنا
* معرفی کتاب در رادیو کالج پارک / برنامه‌ی رادیویی هفتگی دانشگاه مریلند
* ترجمه به زبان اسپانیایی؛ دل‌آرام رحیمی
* به بهانه‌ چاپ دوم کتاب دخترها به راحتی نمی‌توانند درکش کنند؛ مینا رضایی‌فرخ
* طنزی که متداول نیست / ایلنا
* زنان به راحتی می‌توانند درکش می‌کنند! (نمایشگاهی از صورتک زنان) / کافه پراگ
* طنزنویسی به نام آقای پندلتون! ؛ یادداشت فاضل ترکمن در مجله‌ی خط خطی / آدم‌حرفی
.
* خرید اینترنتی کتاب؛ آی‌کتاب
* پشت ویترین روزآنلاین
* مجموعه اي از طرح ها؛ خبرگزاري شبستان 
* پیشنهاد میکنم کتابش رو نخرید! ؛ سه قطره خون 

Thursday، August 13، 2009

نوشتن درباره الي

به اين دلايل كسي كه لزوما منتقد سينمايي نيست، بايد کمي درباره «درباره الي...» بنويسد:
اول براي اينکه طالع اين فيلم غربت در وطن و محبوبيت در غربت است.
دوم براي اينکه اين فيلم فيلمنامه شسته رفته‌اي دارد که آدم شک برش مي‌دارد که اين همه اتفاق ريز و درشت، از پيش طراحي شده بوده و مثلا به شکل فيلمنامه قبلا روي کاغذ آمده، يا يک محصول اتفاقي است از بازي گرفتن‌هاي فراوان بي‌«کات»، که با برش‌هاي هوشمندانه، انسجام کنوني را يافته است.
سوم براي اينکه درباره الي... يک فيلم ايراني است. فيلمي ايراني که در آن ايراني بودن تابلو نيست تا فيلم ايراني باشد. و صد البته براي ايراني بودن فيلم، فقط ديالوگ نوشته نشده است که به زور کلام، تصوير هم بومي شود. يعني فيلمي‌ است که با بستن صداي آن، تماشاي تصوير از اينجايي بودن فيلم حکايت مي‌کند. و تصوير ايراني فيلم لزوما نماي تخت جمشيد و ميدان آزادي و حوض وسط حياط که سيبي هم در آن افتاده و لباس قاجاري و سبيل لاتي و ديوار کاهگلي و بازار تهران و پاساژهاي منوچهري و چاقوي ضامن‌دار و کفش پاشنه‌تخم‌مرغي و... نيست. تصوير ايراني فيلم تصوير چند ايراني است که در کنار هم جمع شده‌اند. آدم‌هايي که مثل هر ايراني شادي و غم‌شان شکل ايراني دارد. شوخي و متلک و کلفت به هم مي‌گويند. زود غيرتي مي‌شوند و زود جوش مي‌آورند و زود با هم مي‌جوشند. براي کشيدن قليان لم مي‌دهند و در تونل جيغ مي‌زنند و سفره‌شان را روي زمين هم پهن مي‌کنند.
چهارم براي اينکه رابطه آدم‌هاي فيلم مثل خيلي از ايراني‌ها، قانونمند نيست. حد دوستي‌ها مشخص نيست. مثلا پايمان را اندازه گليم‌مان دراز مي‌کنيم اما بعدا مي‌بينيم که گليم‌مان را داخل خانه همسايه پهن کرده‌ايم.
پنجم براي اينکه ديالوگ‌هاي فيلم قرار نيست مجموعه‌اي از جملات قصار به هم بافته شده باشد. ديالوگ‌ها هدفي جز در خدمت به کليت فيلم و پيشبرد قصه ندارند، هر چند گاهي قد مي‌کشند، به بلوغ مي‌رسند و در ذهن تو خوش مي‌نشينند.
ششم براي اينکه بازي‌ها روان است و استرس زياد بيننده در طول فيلم و اميدها و هراس‌هاي بي‌پايانش براي همين بازي‌هاي درست است.
هفتم براي اينکه اگر آدم فقط مثلا خواسته بوده باشد که جشن کيک بريدن در تولدي را کارگرداني که نه، فقط فيلمبرداري کند، پراکندگي آدم‌ها به زحمتش انداخته و دردسرش را تجربه کرده است. پس آدمي که حتي يک بار خواسته فيلم کوچکي را از دو نفر به بالا بگيرد، سختي سامان دادن اين همه بازيگر و آن همه بازي‌هاي شخصي را مي‌تواند درک کند.
هشتم براي اينکه آدم گاهي فکر مي‌کند اين فيلم نکند فيلم مستند است که داريم مي‌بينيم!؟
نهم براي اينکه آن بازي گرفتن از بچه‌ها، هوشمندانه و واقعي و بجا، در لابه‌لاي فيلم به دل بيننده خوش مي‌نشيند.
دهم براي اينکه آن پسربچه محلي که ناظر خاموش داستان است و همه‌جا هست و نيست، در القاي مفهومي ضمني‌تر به بيننده کمک مي‌کند. (البته براي اين موضوع پافشاري نمي‌کنم. خود من از سمبل‌سازي زياد خوشم نمي‌آيد.) اما مثلا هر دو دفعه تماشاي فيلم، آنجا که با چراغ قوه کنار دريا پسربچه را ديدم، ياد نماد قانون افتادم که با چشم‌هاي بسته، حتي اگر هم بخواهد نمي‌تواند، يا به راحتي نمي‌تواند، عدالت را همگاني اجرا کند.
يازدهم براي اينکه کارگردان به خط قرمزهاي موضوعات اجتماعي و خانوادگي سينماي ايران نزديک مي‌شود، آنها را دور مي‌زند، از آنها عبور مي‌کند و انگار که هيچ حرفي زده نشده، به ناظران و مميزان لبخند مي‌زند.
دوازدهم براي اينکه اين فيلم در روزهايي نمايش داده شد که مردم خود بازيگر و تماشاچي نمايشي بودند که نمي‌توانستند در آن شرکت نکنند. پس فيلم آنطور که بايد ديده نشد.
سيزدهم براي اينکه آدم دلش مي‌گيرد وقتي مي‌بيند براي ديدن مثلا اخراجي‌ها مردم صف مي‌کشند، سينماها سانس نيمه‌شب مي‌گذارند و کارگردان آن در برنامه زنده تلويزيوني فيلمش را تبليغ مي‌کند. البته تماشاچي درباره الي... تماشاچي‌اي نيست که از تماشاي اخراجي‌ها بلند شود و به ديدن درباره الي... بيايد. (پس زياد دلگير نشويم.)
چهاردهم براي اينکه اصغر فرهادي چهارشنبه‌سوري را ساخته بود و توقع ما را از سينماي ايراني بالا برده بود و با درباره الي... بالاتر برده است.
پانزدهم براي اينکه... آقاي فرهادي من دوبار اين فيلم را ديدم. يک بار براي خودم و بار دوم هم براي اينکه فيلم را بهتر ديده باشم و از طرفي جور هموطنم را بکشم که براي تماشاي اخراجي‌ها و سريال يوزارسيف هميشه وقت دارد، اما براي درباره الي... يا وقت ندارد يا مي‌گويد بليت سينماگران است. آقاي فرهادي در فرهنگ ما چه كسي جور چه كسي يا چه چيزي را مي‌كشد؟ اهالي فرهنگ جور هم را، يا جور مديران را، يا جور مخاطبان را مي‌کشيم که ذائقه فرهنگي‌شان، به مدد مديران، بعد از 20 سال به سريال‌هاي مصري و ترکي و کره‌اي (که دليل خريدن و پخش‌شان هميشه پرسش‌برانگيز بوده است) مثل اوشين و ‌هانيکو و امپراتور دريا و جومونگ برگشته است و به درباره الي... ارتقا نيافته است.
*
به اين 15 دليل، كسي كه منتقد سينمايي نيست کمي درباره «درباره الي...» نوشت.
*
روزنامه اعتماد ملی - یادداشت - 23 تیر 1388 - پوريا عالمي

فيلم چه

اين کاريه که «فيدل» انجام مي‌ده؛ اون مردم رو قانع مي‌کنه تا با اون هم‌عقيده بشن.

*

ديدن فيلم «چه» مثل خواندن يک رمان حجيم و پرصفحه است. براي خواندن چنين رماني تو به دو دليل نياز داري. اول اينکه خواندن را دوست داشته باشي، دوم اينکه قصه‌اي را که مي‌خواني دوست داشته باشي. براي همين اگر مي‌خواهي فيلم «چه» را ببيني بايد فيلم ديدن را دوست داشته باشي. فيلمي که هيچ عجله‌اي براي گفتن و نشان دادن «چيز»ها به تو ندارد. روايتي که پيش از ديدن فيلمي درباره ارنستو چه‌گوارا، با خودت فکر مي‌کني اگر قرار باشد فيلمي درباره چه‌گوارا ساخته شود، بايد پارتيزاني باشد. يعني نماها، ديالوگ‌ها، بازي‌ها و... مثل يک پارتيزان، تيز و برنده و چست و چابک از اين سو به آن سو، حرکت کنند و به سمت جلو پيش‌روي کنند. اما «چه» از همان تيتراژ آغازين اعلام مي‌کند اين يک فيلم ‌هاليوودي، براي پر کردن اوقات فراغت نيست. نکته ديگر اينکه چه‌گوارايي که در فيلم مي‌بيني قرار است به نوعي چه‌گوارايي شسته‌رفته‌تر از آن چه‌گواراي افسانه‌اي به تو معرفي کند، چه‌گوارايي که يک انقلابي ساده، يک انقلابي در سايه است. براي همين ديدن اين فيلم يک انگيزه تاريخي، يا دليل آرمان‌گرايانه و شايد هم يک نياز براي احياي اميد از دست‌رفته مي‌خواهد.

فيلم «چه» نه تنها تلاش نمي‌کند وارد زندگي خصوصي چه‌گوارا شود، بلکه به سوالات بي‌جواب رابطه او با فيدل کاسترو و اختلافات نظري و بنيادين آنها نيز نزديک نمي‌شود. اختلافاتي که دو سرنوشت کاملا متفاوت را براي آن دو رقم زد. چه‌گوارا و کاسترو دوستاني که همرزم مي‌شوند. چه آرمان‌گرايانه و انقلابي قدم برمي‌دارد و در مرگي مشکوک جان مي‌سپارد و سمبل آزاديخواهي و انقلابي‌گري نسل خود و نسل‌هاي بعد از خود مي‌شود. و در موازي او، کاسترو شانس مرگ در اوج و غرور را پيدا نمي‌کند که مانند همرزمش به اسطوره‌اي تبديل شود. او زنده مي‌ماند تا با يک انقلاب، روياهاي خود را محقق کند و سياستمدار شود و نتواند به سوالات جهانيان و مردمش درباره نحوه حکومت و نقض حقوق شهروندي و آزادي‌هاي انساني در کوبا پاسخ گويد. او از اسطوره آزاديخواهانه و انقلابي‌گري دور مي‌شود و راوي يک تراژدي طولاني مي‌شود. او با هدف آزادي کوبا، حکومت خودکامه را از ميان برمي‌دارد تا بعد از به قدرت رسيدن حکومتي به کام خود، پايه بگذارد.

فيلم «چه» فرصتي است براي تفکر در جريان‌هاي متفاوت آزاديخواهانه و نتايج متفاوت آنها پس از به قدرت رسيدن. فيلم «چه» بيشتر از آنکه درصدد باشد تا از چه‌گوارا تصوير يک انقلابي دوآتشه بسازد، چه‌گوارايي را به تصوير مي‌کشد که آموزش و پرستاري را به حمل اسلحه ترجيح مي‌دهد. چه‌گوارايي که درباره کاسترو مي‌گويد: «اون راحت‌تره تا با يک سرباز روبه‌رو شه، نه با يک خبرنگار!»

*

پيش از ديدن اين فيلم بلند چندلحظه به روزهاي جواني‌تان فکر کنيد که بر پيراهن‌تان يا روي ديوار اتاق‌تان تصوير «چه» بود و قرار بود يک روز صبح زود از خواب بيدار شويد و دنيا را نجات دهيد اما خواب مانديد.

*
روزنامه اعتماد ملی - پیشنهاد فیلم - 22 مرداد 1388 - پوريا عالمي

Tuesday، August 11، 2009

شاهنامه‌خوانی در قهوه‌خانه

از کتاب: دخترها به راحتی نمی توانند درکش کنند
نویسنده: پوریا عالمی
طراح: توکا نیستانی
نشر: انتشارات روزنه
*

Monday، August 10، 2009

چایخانه سنتی فرزندم رجب



برای دیدن رجب راه درازی رفتیم. اما او نبود و کمی پیش از ما به تهران برگشته بود. این عکس را مادر رجب از من گرفته است.

Monday، August 03، 2009

فنجان دمر

هر چي قهوه براي اين و آن ريخته بوديم، كه از دهان افتاد و ماسيد. نشد كه براي كسي فال قهوه بگيريم. هر چي قهوه هم كه در انبار داشتيم موش خورد و تمام شد. وقتي حال و حوصله گرفتن يك فال دوباره بود، با هم يك فنجان قهوه مي‌خوريم.
*
روزنامه اعتماد ملی - ستون فال قهوه - 12 مرداد 1388 - پوريا عالمي
(طنزها را همان طور که در روزنامه منتشر می‌شود- با حذف و تعدیل - منتشر می‌کنم اینجا.)

Sunday، August 02، 2009

ايران‌خانوم در بستر بيماري

ايران‌خانوم بر اثر يك حادثه غيرمترقبه، دچار مريضي عجيب و غريبي شد. معروف‌ترين پزشكان جهان بالاي سر ايران‌خانوم حاضر شدند و به معاينه او پرداختند. نظر كارشناسي هر پزشك از اين قرار بود:
*

پزشك چيني: به نظر من بايد همه اعضاي داخلي بيمار را با مشابه چيني‌اش عوض كنيم. اينطوري حال بيمار وخيم‌تر مي‌شود و ما مي‌توانيم در فواصل معين، مقدار ديگري جنس چيني هم به بيمار بيندازيم. ممكن است عمر بيمار كوتاه شود اما در كل اقتصاد چين به شكوفايي مي‌رسد. يك راه ديگرش هم اين است كه ايران‌خانوم را از چند جهت فيلتر كنيم. در كل با اين راه ايران‌خانوم را در قرنطينه قرار مي‌دهيم تا به خواهش پدر بيمار، آفتاب موي ايران‌خانوم را نبيند. اصلا بنا بر نظر دايي بزرگه ايران‌خانوم، ما در حال طراحي يك دبه بزرگ (البته با مواد چيني و ساخت چين) هستيم كه ايران‌خانوم را ترشي بيندازيم.

پزشك روسي: پزشك روسي ابتدا نبض ايران‌خانوم را مي‌گيرد و مي‌گويد: «24هزار تا در دقيقه! ماشالله! به صورت حضور حداكثري دارد نبض بيمار مي‌زند!» همراه بيمار مي‌گويد: «شما روس‌ها كلا وقتي مي‌شماريد زياد مي‌شماريد. مرد حسابي اگر نبض آدم 24هزار بار در دقيقه بزند، اعضا و جوارح آدم غني‌سازي مي‌شود. در ضمن مريض بنده‌خدا، نفسش بالا نمي‌آيد، چطوري نبضش 24هزار بار در دقيقه مي‌زند؟!» پزشك روسي مي‌گويد: «تبريك مي‌گويم!» همراه مي‌گويد: «چي‌چي را تبريك مي‌گويي؟ بيمار دارد سنگ‌كپ مي‌كند.» پزشك روسي مي‌گويد: «ببينيد ما بايد از حوض خانه ايران‌خانوم 99 درصد سهم ببريم و بتوانيم هم رخت‌مان را تويش بشوريم، ‌هم تويش شنا كنيم، هم ماهي تويش پرورش دهيم و هم وسطش را حفاري كنيم و نفت به دست بياوريم. قبول؟!» همراه ايران‌خانوم مي‌گويد: «چه باحالين شما!» پزشك روسي مي‌گويد: «پس حالا كه باحاليم ما يك سيم بيندازيم از كنتور ايران‌خانوم برق هم بگيريم.» همراه بيمار دهانش از تعجب باز مانده و چيزي به ذهنش نمي‌رسد بگويد! پزشك روسي مي‌گويد: «ديدي چقدر باحاليم؟ حالا كه اينطوري است ما در يك طول درمان 600 ساله، جهاز‌هاضمه بيمار را درمان مي‌كنيم. در اين فاصله شما هر چه در خانه داريد بفروشيد و به ما پول بدهيد. در ضمن پسماند بيمار را هم تا 700 سال بايد به خود ما مجاني بدهيد. همينطور حق نداريد در 600 سال آينده جاي ديگري برويد پيش دكتر...» همراه بيمار تلپ مي‌افتد روي زمين و در كنار تخت ايران‌خانوم بستري مي‌شود.

پزشك آمريكايي: ما بايد با ايران‌خانوم گفت‌وگو كنيم. دايي بزرگه بيمار مي‌گويد: «امكان نداره داداش! ‌ايران‌خانوم ناموس بنده‌ست. هيشكي حق ندارد بهش نگاه كنه، يا باهاش اختلاط كنه. شيرفهم شد؟» پزشك آمريكايي مي‌گويد: «به نظر من...» دايي بزرگه مي‌گويد: «دستت رو بنداز جوجه...» پزشك آمريكايي مي‌گويد: «ولي من كه...» دايي بزرگه مي‌گويد: «اگه شده فقط واس اينكه حال تو رو بگيرم الان مي‌رم تو زيرزمين و به فناوري هسته‌اي دست پيدا مي‌كنم.» پزشك آمريكايي كه بي‌خيال مذاكره شده است، به هم‌ميهنانش در خاك افغانستان و عراق ملحق مي‌شود.

پزشك انگليسي: نگاهي گذرا به ايران‌خانوم مي‌كند. چندتا تلفن مي‌زند اين‌ور و آن‌ور. بعد يك صورت‌حساب مي‌گذارد روي ميز و مي‌گويد: «اين هم حق ويزيت!» همراه بيمار به مبلغ ويزيت نگاه مي‌كند و سرش سوت مي‌كشد و مي‌گويد: «واو! مگه چي كار كردي؟ حال و احوال ايران‌خانوم كه نه بهتر شد نه بدتر.» پزشك انگليسي مي‌گويد: «خب ديگه! به اين مي‌گويند طبابت انگليسي. تاثير طبابت من را در 40 سال آينده روي بيمار مشاهده مي‌كنيد.»

پزشك ايراني: عرق پيشاني‌اش را پاك مي‌كند. دكمه يقه‌اش را باز مي‌كند و در نهايت با ابراز همدردي مي‌گويد: «بميرم براتون مادر... شما مننژيت گرفتي. خدا بهت رحم كند. اوه... اوه... مثل اينكه گوش‌هاتون هم سنگين شده و حرف كسي به گوش‌تون نمي‌ره. بعد از چندهزار سال عمر، يك كمي علايم ميانسالي هم در شما مشهوده! از همه بدتر مبتلا به فراموشي تاريخي هستيد و همين مشكل حافظه‌تون هميشه به شما آسيب زده، تا هر دفعه سرما مي‌خوري بروي پيش پزشك روسي، چيني، پاكستاني و... تا 600 جور مرض بي‌درمان ديگر هم بگيري... هر چند وقت يك‌بار هم يكي از جگرگوشه‌هايت را بر اثر حوادث غيرمترقبه و اينا از دست مي‌دي... بميرم برايت مادر... اين چند روز تلويزيون نگاه نكن. چندتا از بچه‌هات را قرار است توي تلويزيون نشان بدهند. ببيني حالت بدتر مي‌شود... خيلي مراقب خودت باش مادر.»
*
روزنامه اعتماد ملی - ستون فال قهوه - 11 مرداد 1388 - پوريا عالمي
(طنزها را همان طور که در روزنامه منتشر می‌شود- با حذف و تعدیل - منتشر می‌کنم اینجا.)

Saturday، August 01، 2009

دوشغله‌ها

خيلي‌ها خيال مي‌کنند فقط آقا الهام شش‌صدشغله است. يا فقط آقا احمدي‌نژاد است که دوشغله است، هم رئيس‌جمهور است هم سرپرست وزارت اطلاعات. امروز براي حمايت از دولت هم شده، دوشغله‌هاي مملکت را که از نظر پنهان مانده‌اند به شما معرفي مي‌کنيم. البته خيلي از اين دوشغله‌ها در واقع دو کاره هستند و مثل «سرپرستي» کارشان شغل محسوب نمي‌شود.

موتورسوار: بعضي موتورسوارها شما را مي‌برند، شب نگه‌تان مي‌دارند و يک ماه بعد يک گوشه شهر ول‌تان مي‌کنند. در اين مدت خانواده‌تان دلشوره شديدي مي‌گيرد. بعضي موتورسوارها هم هستند که با گرفتن پول، شما را مي‌آورند. به اين دسته «موتوري» گفته مي‌شود و پليس موتور آنها را به دلايل گوناگون مي‌خواباند.
لباس شخصي: بعضي لباس‌شخصي‌ها به روش‌هاي مختلف، شما را براي اداي فريضه در روزهاي پنجشنبه و جمعه دعوت مي‌کنند. در کل امر به معروف‌تان مي‌کنند. بعضي از آنها هم به روش‌هاي مختلف، جلوي شما را روزهاي پنجشنبه و جمعه مي‌گيرند. در کل موقع انجام معروف، نهي از منکرتان مي‌کنند. تا اين لحظه کارشناسان از کار اين موجودات سر درنياورده‌اند.
مجري تلويزيون: بعضي مجري‌ها روزهايي که نبايد بخندند، مي‌خندند. وقتي بايد غمگين باشند، خوشحالند. وقتي بايد خوشحال باشند، شبيه مادرمرده‌ها به دوربين نگاه مي‌کنند. در کل براي اينکه بفهميد در مملکت چه خبر است، بايد برعکس حالات و گفتار مجري‌هاي تلويزيون را درنظر بگيريد. بيشتر اين هنرمندان، جلوي دوربين، براي پخته شدن بزرگ‌ترين کتلت در ونزوئلا جشن اعلام مي‌کنند، يا براي شکستن يک ظرف چيني در روسيه، عزا مي‌گيرند. گفته مي‌شود براي اين‌که اين دلاوران، از اتفاقات جاري مملکت خبر نداشته باشند، شب‌ها همان‌جا در استوديو مي‌خوابند!
مامور: بعضي مامورها براي ايجاد امنيت هستند. وقتي شما احساس ناامني کنيد به آنها مراجعه مي‌کنيد. البته بعضي مامورهاي ديگر هم در سطح شهر ديده شده‌اند، که چون تعدادشان به بندانگشت‌هاي دو دست هم نمي‌رسد، بي‌خيال آنها مي‌شويم!
دلاک: بعضي دلاک‌ها مسوول کشيدن کيسه به پشت شما هستند، تا سر حال بياييد. بعضي‌ها مسوول آوردن داروي نظافت و اينا.
ورزشکاران: بعضي ورزشکاران، ورزش بيسبال و راگبي را در زمين‌هاي ورزشي و با حضور تماشاچي انجام مي‌دهند. بعضي‌ها هم با لباس راگبي و چوب بيسبال سر کوچه و چهارراه و اينا، با حضور كساني که به عنوان تماشاچي يک گوشه ايستاده‌اند، تمرين مي‌کنند.
دانشمندان جوان: بعضي از دانشمندان جوان در زيرزمين خانه‌شان به فناوري هسته‌اي دست پيدا مي‌کنند. (البته اين موضوع براي ما ايراني‌ها زياد عجيب نيست.) بعضي از دانشمندان هم هستند که ممکن است با حفظ سمت وزير هم باشند! اما صبر مي‌کنند تا يک دانشمند جوان ديگري، مثلا يک خانه امن اختراع کند، تا آنها آن را به نام خودشان ثبت کنند. آفرين.
صندوق صدقات: بعضي صندوق‌ها قرار است علاوه بر دفع هفتاد گونه بلا، به دست ايراني‌هاي زير خط فقر هم برسد. اما بعضي صندوق‌ها هستند که به صورت مستقيم دايورت هستند روي کومور! و تبديل به جهيزيه براي دختران کوموري مي‌شوند. (البته به گفته دانشمندان، خريد جهيزيه براي دختران امپراتوري بزرگ کومور! به نفع سياست خارجي ايران، صلح در خاورميانه، خلع سلاح کامل آمريکا و اسرائيل و انگليس و غيره است.)
مسوولان اداره آمار: آنها علاوه بر تهيه آمار و ارقام، با حفظ سمت مسوول تهيه نمودار در برنامه فتوشاپ هستند.
آقا ضرغامي: وي رئيس تلويزيون، مسوول پخش مناظره‌هاي انتخابات و قوي‌ترين مردان ايران، مسوول پخش برنامه مستند حيات‌وحش و بيست و سي و... همچنين مسوول کشيدن خط قرمز دور کله مردم در تلويزيون براي شناسايي جاسوس‌هاي هسته‌اي و عوامل انقلاب مخملي در ايران است. وي به صورت غيرمترقبه‌اي و با حفظ سمت هفته پيش يک پيام تسليت چاپ کرد.
آقا کامران نجف‌اينا: وي علاوه بر شغل خبرنگاري کيهان و مجري‌گري صدا و سيما، با حفظ سمت مسوول تهيه گزارش‌هاي اعصاب و روان است.
آقا رحيم مشايي: در کل سر هر کاري که باشد، به کار خودش مشغول است. هفته گذشته وي به تنهايي و بدون استفاده از کمک نيروهاي خارجي، باعث ايجاد سونامي در هيات دولت شده است.

در کل از علايم گل و بلبلي مملکت، يکي توانايي نخبه‌ها در پذيرفتن چند شغل و مسووليت مختلف است. به گفته کارشناسان يک دليل پيشرفت مملکت در دو سه سال گذشته همين نخبه‌سالاري و شايسته‌سالاري است. به دوشغله‌هاي بيشتري هم مي‌توان اشاره کرد. اما با توجه به اينکه ما همين يک شغل را داريم، بي‌خيال قضيه مي‌شويم.

*
روزنامه اعتماد ملی - ستون فال قهوه - 10 مرداد 1388 - پوريا عالمي
(طنزها را همان طور که در روزنامه منتشر می‌شود- با حذف و تعدیل - منتشر می‌کنم اینجا.)